فریاد
ای پادشه جهان هستی ای درد شراب و جام و مستی
ای غایت کائنات دنیا مستور نشو حجاب بگشا
ای پای به سر همه کرامت ای معطی روزی و سلامت
ای قادر کل هر چه مقدور ای ساتر هر چه هست مستور
ای لیلی و ویس و قند شیرین مجنون شده ام مثال رامین
آزاد شدم ز بند یکسر صبرم به بهانه ای شود سر
الهام گرفته ام ز نورت پا بسته شدم به تار مویت
اندیشه من تو را صدا کرد عشقت به دلم ببین چه ها کرد!
زنجیر ز پای من تو برگیر آغوش گشا تو در بغل گیر
وقت است که با تو خوش نشینم جز صورت ماه تو نبینم
فریاد نکرده ام چه گویم سر تو جز از درون نجویم!
گفتند چو از خود به در آیی آنگه که خود تو یک خدایی
مارا چه تناسبیست این کار؟ انجام کجاست چه باشد این کار؟
وین به که خراب تو بمانم تمثال رخت به دل نشانم
منظومه شمس با کواکب از راه روندگان و راکب
از روزی سفره یتیمان وز همت شاهدان و نیکان
از سرو سهی ز کوه الوند دریای خزر که دماوند
از ناله یوسفان در بند از لطف و کرم نشاط و لبخند
فریاد کشم دوباره فریاد بیداد کنم دوباره بیداد
این رمز تجلیت چه باشد؟ تصویر شکفتنت چه باشد؟
بنمای عیان جواب کارم مغرور نگشته ام نگارم؟!
روز و شبم از پی ات روان است آن ماه رخت ز من نهانست
یک روز اگر تو را نبینم آن دم تو بدان که کور کورم
تصویر تو در دلم هویداست آن لعل لبت چه نیک پیداست
گر می ز لبان تو ننوشم تابوت فنا کجا بپوشم؟
رنگ رخ زرد من همین است با شکر عنایتت عجین است
د رمکتب درس تو نشستیم دیوانه شدیم و در ببستیم
از روی و ریا چه خسته بودیم چون مرغ سرا شکسته بودیم
سر باز زدیم هر چه گفتند! عاقل نشدیم اگر چه گفتند!
چون شاد شدیم غمی ستاندیم خود را به کلاس حق رساندیم
مکتوب نبود آنچه دیدیم در وهم نبود انچه ندیدیم
بر صفحه دل چو حک نمودیم مسحور شدیم ملک نبودیم
پیمودن این پیاله با توست سرمست کند چو ناله با توست
نالیدن و پیمودن این جام اغاز نگیرد و نه انجام
از جرعه نخوردگان نپرسید احوال من از پیاله پرسید
سرمست کند به یک اشاره مفتون بکند تو را دوباره
از خاک شدیم و خاک با ماست مهر رخ تو همیشه بر جاست
شعر بالا آخرین شعر من هستش که تو مورخه 21 مرداد برای محبوب ازلی گفتم.